دنیا را در دست بگیر گوفی.

می خواهم برایتان یک سوال مطرح کنم ، می توانید تا مدت ها در موردش فکر کنید و جوابتان را بگویید
تصور کنید در زمین یک زلزله عظیم می اید و خشکی ها دوباره تجزیه می شوند
و مثلا شهر شما می رود می چسبد به ایتالیا یا جزایر قناری یا هر جا که بتوانید تصورش را بکنید (واقعا وحشتناک است ،نه؟).
دوباره فرض کنید شما به عنوان کسی انتخاب شدید که قرار است با راه کارهایی بتوانند مشکلات به وجود امده را در کوتاهترین مدت ممکن حل کند و یک ارامش نسبی در جامع حاکم کند.
راه کار شما چیست؟ و چگونه می خواهید با این مشکل دست و پنجه نرم کنید؟
ایا می توانید مشکلات به وجود امده را حل کنید ؟و یا خیلی زود از زیر این کار شانه خالی می کنید؟
پیشاپیش از انتخاب شما به عنوان این شغل خطیر عذرخواهی می کنیم

Advertisements

منتظر واقعی آقا

می خواهم داستانی برایتان نقل کنم از کسی که منتظر واقعی بوده کسی که همیشه نماز می خوانده و سر نمازش از خدا می خواسته که اقا زودتر ظهور کند و هنگام ظهور اقا در انجا باشد و در صف یاران اقا قرار گیرد. از قضای روزگار این اقا پشت کنکوری هم بوده و 10 ماه تمام به صورت شبانه روز خود را وقف درس خواندن کرده و احتمالا یکی از نفرات برتر کنکور ان هم بدون سهیه 100 درصدی جانبازی و خانواده شهدا بوده.
دو هفته مانده به کنکور روزی این عزیز گران قدر در خواب به دیدار اقا نایل می شود ، هیجان تمام وجودش را در خواب فرا گرفته ، خلاصه بعد از ساعتی پاچه خواری و قربانت برم و فدایت شوم و این حرفا از امام خود می پرسد : که ای اقا کی ظهور می کنی مردیم از بس چشم انتظارت نشستیم و باز دوباره پاچه خواری که دنیا به شما نیاز دارد.
اقا در جواب ایشان می فرماید: نگران نباش دلبندم من دو هفته دیگر در فلان میدان،فلان ساعت و دقیقه ظهور خواهم کرد و خوشحال خواهم شد که تو را انجا ببینم
منتظر قصه ما اول خوشحال می شود و در ماتحت خود عروسی و بزن و بکوب برپا می کند
ناگهان متوجه می شود که ای دل غافل، من که در ان روز و ان ساعت در فلان کیلومتری این میدان در فلان دانشگاه امتحان کنکور دارم؛ و حسابی در پوز منتظر قصه مان می خورد.
ابتدا با خواهش و پاچه خواری از اقا می خواهد که یا 4 ساعت دیرتر ظهور کند یا مکان ظهور خود را به مکان کنکور ایشان منتقل کند، اما هیچ کدام اینها جواب نمی دهد
و سخن امام یکی است : این از مقدرات خداست و کاری از دست من ساخته نیست
منتظر قصه ما عصبی و ناراحت می شود تا جایی که با اقا گلاویز می شود و با او می گوید : تو نمی فهمی ، عقل نداری و خیلی چیزهای دیگر که کیبورد از بیانشان قاصر است چه برسد به نویسنده این نوشته.
اری این چنین است وضع منتظران جامعه ما
می خواستم یک نتیجه گیری کلی کنم اما نوشته کاملا واضح است و این کار را واگذار می کنم به خودتان